تبليغاتX
بدون حرف - زیر صفر درجه
 
 

سرما...

فکرم یخ زده از این همه سرما. حس می کنم برخی انسانها احساساتشان منجمد شده از هجوم موج سرما. دقت میکنم به رفتار انسانهای اطرافم. کاش دقت نمی کردم اما...

 این سردی و رخوت روحیه ام را به هم می ریزد. نگران می شوم وقتی زن و مردی را می بینم که زن مانند  یک "موجود رام" پشت سر شوهرش گام بر میدارد و تندتند و مدام با همسر حرف میزند و به زعم خود ماجرای جالبی را تعریف میکند اما مرد انگار غرق مشکلات یا نمی دانم های خود است و حتی سری به تایید برای حرفهای زن تکان نمی دهد.

در همان فروشگاه  کذایی زن و مرد دیگری می بینم که سبد سبد خرید کرده اند و مرد  تنها ناظر بر تکاپوی زن است برای خالی کردن اجناس خریداری شده بر تریبون صندوقدار و دوان دوان رفتن به سوی دیگر برای جمع کردن مجدد آن و خوب احتمالا همین وظیفه خانم است دیگر. در عوض "آقا" دست در جیب مبارک می کنند و بهای اجناس را می پردازند. بدون ذره ای احساس مسولیت در کمک کردن به همسر.

چشمانم را می بندم. دلم نمی خواهد بیش از این ببینم. سرما صورتم را می سوزاند درونم اما گرم گرم است.

  نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 9:39  توسط راحله میرخانی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM