درست در روزهایی که خیلی جدی تر از قبل به مقوله ازدواج فکر می کنم این و این نوشته پرستوی عزیز خیلی نظرم را جلب کرد. خواستم کامنت بگذارم که حق با توست دوست گلم،دقیقا وقتی احساس رضایتمندی از زندگی وجود دارد و رفاه نسبی و استقلال فکری چرا باید ازدواج کرد؟ وقتی نمونه های زیادی از ازدواجهای ناموفق در همین نزدیکیهای خودمان و در مقابل چشمانمان رخ می دهد چه نیاز به تکرار این تجربه تکراری نامیمون؟ وقتی در جامعه مردسالار ایرانی چیزی که اهمیت ندارد احساس و عاطفه و حق و حقوق زنان است چه حاجت به اسارت؟
اما در میان این همه تاریکی و تبعیض کورسوهایی از امید می بینم. انتخاب درست و شناخت دقیق از طرف مقابل با کمی چاشنی احساس و محبت به نظرم راه حل تئوریک مناسبی برای این بدبینی عمیق باشد. به نظرم ورود به یک زندگی یکنواخت و تکراری و دارای چهارچوبهای منضبط سخت گیرانه با این دلخوشی کودکانه بسیاری از دختران که من هم ازدواج کردم! نهایت بلاهت یک انسان خواهد بود، چرا که به زعم من اینان خودفریبانی هستند که برای عقب نماندن از نمی دانم کدامین قافله به هر روی سعی در ازدواج کردن دارند و چه می دانند که حق چیست و ناحق کدام است؟ همین بس که شوهری بالای سر داشته باشند و هرچه پیش آید خوش آید...
البته من هم معتقدم که ازدواج با خود محدودیتهایی را به دنبال خواهد آورد که شاید تنها مختص زنان نباشد. هرچند تصور می کنم نوع این محدودیتها فارغ از تبعیض های اجتماعی باشد و صرفا به نگاه دو طرف بستگی دارد و شاید(البته شاید) بتوان فردی را انتخاب کرد که اهل سازش و گفتگو باشد و به این طریق کمترین محدودیت و فشار به دو طرف اعمال شود.
به هرحال زنان این مملکت سالها تن داده اند به سیستم اتوماتیک وار مردسالاری و صدایشان هم در نیامده است اما امروز که ما بر حق و حقوق خود واقفیم آیا نمی توان فردی را انتخاب کرد در همین دایره و زندگی آرامی را بدون محدودیت و در عین رفاقت گذراند؟
شاید خیلی ایده آلیستی باشد این طرز فکر اما باور دارم که زندگی مسالمت آمیز و بدون محدودیت در گرو تفکر آزاد هر ۲ نفر است و نه وابسته صرف به شرایط اجتماعی.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|