تبليغاتX
بدون حرف
 
 

"روسری به سر داری اما غیرت مردانه داری"!

این را پیرزن چروکیده و خمیده که اصرار به فروختن "چشم زخم" دارد می گوید و اتوماتیک وار حرف میزند اما من در همان جمله اول این زن پیر مانده ام. غیرت مردانه!

اصولا غیرت چیست و نوع مردانه آن کدام است؟

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 9:39  توسط راحله میرخانی  | 

دو نفر آدم که تصمیم می گیرند زندگی مشترکی را شروع کنند مثل ساقه های دو گیاه مختلفند که در کنار هم روییده اند. یکیشان می تواند رز باشد یکی ختمی. یا هر چه که شما اسمش را بگذارید. اما لزوما یکسان نیستند. حالا برای این دو ساقه سه حالت ممکن است رخ دهد:

ادامه این مطلب را در وبلاگ بلوط بخوانید.

 

  نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 23:26  توسط راحله میرخانی  | 
آفتاب همیشگی نیست

این آفتاب نه شباهت به آفتاب بهار دارد

نه شباهت به آفتاب تابستان دارد

نه شباهت به آفتاب پاییز دارد

نه شباهت به آفتاب زمستان دارد

 

ما سرگردان در این آفتاب

که باید تن را از جامه تهی کنیم

که باید جامه های دیگری بپوشیم.

احمدرضا احمدی- "چای در غروب جمعه روی میز سرد می شود"

 

  نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 18:8  توسط راحله میرخانی  | 

اس ام اس ها پشت سر هم می رسند و خبر از سهمیه بندی شدن بنزین از ساعت ۲۴ امشب می دهند. اطلاع رسانی دهان به دهان انجام شده و مردم هیجان زده به پمپهای بنزین هجوم برده اند. ترافیک تا شعاع چند کیلومتری پمپ بنزینهای تهران ادامه دارد و مانده ام از این همه صبر و تحمل مردم که گویی مویی از خرس کندن را غنیمت می دانند.

چراغ بنزین ماشینم روشن شده اما می دانم که این صف طویل ساعتها زمان می طلبد برای کوتاه شدن.

برمی گردم خانه و مطمئنم که فردا صبح از این صف که مردم چنین شتابزده به آن پناه برده اند خبری نخواهد بود. تمام راه به این مساله فکر می کنم که واقعا پس از شمارش معکوس تا ساعت ۲۴ امشب مگر چقدر این بنزین دوام خواهد آورد که این همه هیاهو در شهر به پا شده است؟

به این نتیجه می رسم که مردم هم مانند دولت عاشق هیجان و تفریحات یک باره هستند. به هرحال برای تفریح شبانه و ایجاد هیجان کاذب توقف در این صفها و دعوا کردن و جار و جنجال برپا کردن لازم است شاید که دولت را از سهمیه بندی بنزین پشیمان کنند.

  نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 23:14  توسط راحله میرخانی  | 

حس عجیبی دارم از دور شدن فیزیکی آدمهای اطرافم. یک حس روانی به خصوص. مثل بیشتر وقتهایی که تو اتاقم هستم وحوصله جمع را ندارم اما حضور همه اهالی خانه را احساس می کنم و نبود هر کدام دلتنگی عجیبی به جانم می اندازد.

این دلتنگی البته به دوری فیزیکی مربوط است و به شدت قوی. اما دلتنگی های عاطفی حس کاملا متفاوتی است. می دونی مثل چی می مونه؟ مثل کنده شدن تکه هایی از جسمت. تکه تکه و با درد...

دور شدن از دوست داشتنی های زندگیم هم همین حس را در من به وجود می آورد. تکه تکه های روحم را می بینم که با فرد مهاجر از درونم کنده می شوند. دلم هنوز مثل دخترکان احساساتی به ناگهان می ریزد ازتصور دوری از دوست داشتنی های زندگیم.

 

  نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 15:48  توسط راحله میرخانی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM