اینجا ایران است. کشوری با تمدنی کهن.سرزمین کورش و داریوش کبیر.اینجا ایران اسلامی است و دولتش داعیه مهرورزی دارد.

اینجا ایران است. زنانش به جرم سنگین بدحجابی این گونه کتک می خورند و مردانش (آنچه که آنان اراذل و اوباش می نامندشان) به این شکل آفتابه به گردن در شهر گردانده می شوند و چه ترس عظیمی دارم من از نگاه سهمناک این مردان نقاب بر چهره که پلیس نام دارند.

اینجا ایران است. فرقی ندارد برای مردمانش که چه بلایی بر سر همنوعانشان می آید. دهان به دهان برای یکدیگر از آفتابه هایی که بر گردن همنوعانشان انداخته شده (حتی اگر اراذل و اوباش باشند) تعریف می کنند و لبخندی و ...
اینجا ایران است. نمی دانم چرا به جای جمع آوری و اصلاح و تربیت این به ظاهر اراذل با توحش و جریحه دار کردن غرورشان آنها را جانی تر و عقده ای تر میکنند.
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر این روزها را دوست دارم
گاهی- از تو چه پنهان-
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم
آینه های ناگهان- قیصر امین پور
یاد مدیر مجموعه سابق به خیر که می گفت: این همه کار می کنیم و سر هم کلاه می گذاریم و پول جمع می کنیم که آرامش داشته باشیم اما یک دفعه به پشت سر که نگاه کنیم متوجه می شویم که همه چیز هست جز آرامشی که به دنبالش بودیم.
این جملات را امروز به دوستی می گفتم که ناآرام و ناصبور بود. هرچند خودم هم روزهای پر کار و پرمشغله ای را می گذارنم و از جلسات پی در پی کاری خسته و گریزانم اما به واقع دلم نمی خواهد این کار روزمره و پر از تغییر و نوسان آرامشم را بگیرد.
جایگاه های سوخت شهر تهران را به دنبال قطره ای بنزین که نیازمند کارت هوشمند سوخت نباشد جستجو می کند. چند روزی است که پس از انتظار برای دریافت کارت هوشمند سوخت به تکاپو افتاده و از طریق اس ام اس و سایتهای اینترنتی متوجه شده که باید به منطقه پستی ولیعصر مراجعه کند.
پست ولیعصر، دوستم را به پست رسالت پاس می دهد جایی که صف کیلومتری مردم انتظارش را می کشد و خوب چاره چیست؟ باید در انتهای صف بایستد و به هر شکل که شده امشب کارت سوخت را دریافت کند تا دربه در این پمپ و آن پمپ نشود.
ساعت ۱۲:
این صف طولانی گویا آدم می زاید در خود که ذره ای تکان نمی خورد. طفلک دوستم خسته یک روز کاری و پیاده روی شامگاهی است و به جای استراحت باید انتظار دریافت کارت طلایی را بکشد.
ساعت ۱ صبح:
خوابم گرفته اما کنجکاوم بدانم که چه می گذرد در پست منطقه مذکور. اس ام اس می زنم که بالاخره گرفتی؟ پاسخ می رسد که مهمانیم فعلا در خیابان.
ساعت ۳ صبح:
از خواب بیدار می شوم به ناگاه و اس ام اس می دهم که حتما دیگر در خانه ای؟
اما زهی خیال باطل. خواب از سرشان پریده مردم از این همه برنامه ریزی دقیق!
ساعت ۴ صبح:
پس از ۵ ساعت ایستادن ممتد در صف و شاهد جنجال مردم و کارمندان پست بودن خستگی ۲۴ ساعت گذشته به خوبی بر تن دوست ما می ماند با شنیدن این جمله که کارت هوشمند سوخت شما در دست مامور پست است!!
خوب طبیعتا باید تشکر کنی از این همه هماهنگی در سیستم پستی مملکت و صبح به خیری به مسئولان محترم شرکت پست و دست از پا درازتر به خانه بروی تا شاید خوابیدن آبی باشد بر عصبانیت بی فایده از دست این نظام هماهنگ سراسری.
دیگر حتی حوصله غرزدن هم ندارم از این جو رضاخانی حاکم بر این شهر. چه فایده هر چه داد بزنیم چرا از حقوق اولیه خودمان هم محرومیم به واسطه حضور دولت مهرورز که مدام مهرورزیشان می نوازدمان؟
هنوز هم دلم یک پلیس مهربان می خواهد که وقتی می بینمش رعشه به وجودم نیفتد و فرار نکنم از نگاه سهمناکش. امروز داشتم فکر می کردم آرزوهای جوانهای ایرانی چقدر پیش پاافتاده است وقتی که حتی نوع لباس پوشیدن آنها زیر ذره بین بدبینی و توهین قرار دارد.
درست در روزهایی که خیلی جدی تر از قبل به مقوله ازدواج فکر می کنم این و این نوشته پرستوی عزیز خیلی نظرم را جلب کرد. خواستم کامنت بگذارم که حق با توست دوست گلم،دقیقا وقتی احساس رضایتمندی از زندگی وجود دارد و رفاه نسبی و استقلال فکری چرا باید ازدواج کرد؟ وقتی نمونه های زیادی از ازدواجهای ناموفق در همین نزدیکیهای خودمان و در مقابل چشمانمان رخ می دهد چه نیاز به تکرار این تجربه تکراری نامیمون؟ وقتی در جامعه مردسالار ایرانی چیزی که اهمیت ندارد احساس و عاطفه و حق و حقوق زنان است چه حاجت به اسارت؟
اما در میان این همه تاریکی و تبعیض کورسوهایی از امید می بینم. انتخاب درست و شناخت دقیق از طرف مقابل با کمی چاشنی احساس و محبت به نظرم راه حل تئوریک مناسبی برای این بدبینی عمیق باشد. به نظرم ورود به یک زندگی یکنواخت و تکراری و دارای چهارچوبهای منضبط سخت گیرانه با این دلخوشی کودکانه بسیاری از دختران که من هم ازدواج کردم! نهایت بلاهت یک انسان خواهد بود، چرا که به زعم من اینان خودفریبانی هستند که برای عقب نماندن از نمی دانم کدامین قافله به هر روی سعی در ازدواج کردن دارند و چه می دانند که حق چیست و ناحق کدام است؟ همین بس که شوهری بالای سر داشته باشند و هرچه پیش آید خوش آید...
البته من هم معتقدم که ازدواج با خود محدودیتهایی را به دنبال خواهد آورد که شاید تنها مختص زنان نباشد. هرچند تصور می کنم نوع این محدودیتها فارغ از تبعیض های اجتماعی باشد و صرفا به نگاه دو طرف بستگی دارد و شاید(البته شاید) بتوان فردی را انتخاب کرد که اهل سازش و گفتگو باشد و به این طریق کمترین محدودیت و فشار به دو طرف اعمال شود.
به هرحال زنان این مملکت سالها تن داده اند به سیستم اتوماتیک وار مردسالاری و صدایشان هم در نیامده است اما امروز که ما بر حق و حقوق خود واقفیم آیا نمی توان فردی را انتخاب کرد در همین دایره و زندگی آرامی را بدون محدودیت و در عین رفاقت گذراند؟
شاید خیلی ایده آلیستی باشد این طرز فکر اما باور دارم که زندگی مسالمت آمیز و بدون محدودیت در گرو تفکر آزاد هر ۲ نفر است و نه وابسته صرف به شرایط اجتماعی.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|