شکوفه رقصید
آفتاب درآمد.
سال بد خداحافظ، سال نو مبارک.
تونل ۵ جاده چالوس، امروز تونل وحشت زندگی من بود. همه چیز خوب بود حتی از سرعت زیادی که همیشه به من گوشزد میشه خبری نبود اما یک ترمز در چند ثانیه روی لیزیهای ناشی از دود گازوئیل داخل تونل ماشین را منحرف کرد و برخورد با گارد ریلها در همان چند ثانیه مرگ را به رخم کشید و همه زندگیم مثل فیلمهای سینمایی از جلوی چشمهام رد شد.
هنوز هم باور نمی کنم زنده ام. خوبه که این درد نفسگیر قفسه سینه و ورم بادمجونی رنگ دست راست و پای چپ و بانداژی که نشان از ۲ شکستگی در سرم است همراه من هستند تا باور کنم که خواب نبود و هرچه گذشت در بیداری بود.
حالم خوبه الان. می دونم که خدا خیلی من و همراهم را دوست داشت و باز هم می دونم که ممکن بود فاجعه به بار بیاد و سر سفره هفت سین، خانواده ام وجود من را کم داشته باشند. پشتم تیر میکشد از فکر کردن به این که دوستم کوچکترین بلایی سرش می آمد...
می نویسم تا یادم بماند روزهای پر از تغییر و هیجان سال ۸۵ برای من چه طور به پایان می رسد. سال ۸۵ هر روزش برای من اتفاق تازه ای بود و این هم آخرین تجربه در ساعات پایانی.
صدای پر صلابت شاملو دائم در گوشم می پیچد و دیگر هیچ...
شباهتی به دست فروشهای خیابان ندارند ۲ دختر جوانی که به ناگاه در کیفهای بزرگ همراه خود را باز کرده و مانند حراجی های شب عید بساط خود را در واگن قسمت خانمها در مترو پهن می کنند.
شلوغی نفس گیر مترو و جیغ و فریاد خانمها که با هر توقفی در ایستگاههای مترو بر روی یکدیگر می افتند توجهم را جلب کرده است. درهم فشردگی و ازدحام به نظرم خیلی بیشتر از اتوبوسهای شرکت واحد است. مثل روستازاده ای که تازه به شهر آمده، هاج و واج زنان را نگاه می کنم که با یکدیگر مشاجره میکنند.
از دوست همراهم سوال می کنم که آیا همیشه اینجا به این شکل است؟ پاسخ مثبت است.
نگاهم به دنبال دختر جوان فروشنده می رود. او که با لحنی شبیه به التماس می خواهد کیسه های پلاستیکی مخصوص کاهو و سبزیجات برای نگهداری در یخچال را بفروشد. زنان داخل واگن با لذت و گاه تمسخر به حرفهای دخترک جوان گوش می دهند اما کسی چیزی نمی خرد.
زن جوان دیگری از لابه لای همهمه و شلوغی فریاد می زند: برو گوشه خیابان وسایلت را بفروش، اینجا فروشگاه نیست!
بغض صدای دختر فروشنده در گوشم می پیچد: کاش به روز من بیفتی و مجبور به التماس کردن!
همهمه زنانه ای بالا می رود:خوب راست میگه دیگه! اینجا که مغازه نیست، آن سو تر: بهتر از دزدی کردنه که...دیگری: خودفروشی کنه خوبه؟...خوب تو نخر بذار این کارش رو بکنه...
مغزم پر شده از صداهای نامفهوم، حالت تهوع و گریز...
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
*قیصر امین پور
دلم می خواهد این تابلویی که از بچگی توی ذهنم بود که پلیس مامن و پناهگاه مردم است را از بالاترین نقطه دنیا پرت کنم پایین تا همه به آسودگی از روی آن عبور کنند.
پلیس های ما حتی تجمع آرام و بی صدای ۵۰۰ زن را برنمی تابند در مقابل خانه ای که خانه ملت می نامندش .
فریاد "برو گمشو ،برو گمشو" مردان درجه دار و توهینهای عجیب و غریب نیروی انتظامی که حتی حرمت لباس تنشان را نگه نمی دارند، برای چیست؟
مگر این جمع در سکوت و آرامش خود چه می توانستند بکنند که این گونه آماج توهین و کتک و باتوم قرار گرفتند؟ کدام هدف سیاسی مگر پشت این تجمع ها بوده که به این شکل نگران می کند اینان را؟
چه طور به خود اجازه می دهند به افرادی که هر کدام دارای شخصیت فردی و خانوادگی و تحصیلات آکادمیک هستند و غالبا در نقش خبرنگاران این مملکت به دنبال احقاق حقوق خود و همنوعانمان خود هستند به این شکل توهین و تحقیر کنند و این گونه با فحش و ناسزا و لگد از آنها پذیرایی کنند؟
رفتارشان با اراذل و اوباش و جانیان به نظرم بهتر از رفتار سازماندهی شده اشان با زنان و مردان تحصیلکرده است. کاش همه شان لباس شخصی بودند و نه با لباسی که مرا به یاد پلیس دوست داشتنی دوران کودکیم می اندازد...
اسامی افراد دستگیر شده در مقابل خانه ملت- پرستو
روز جهانی زن با کتک- خانم آسیه
در بندکردن رنگین کمان- یادداشت یکی از آزاد شدگان
سی و سه زن- ساقی لقایی
گفتگو با پرستوی عزیز بعد از آزادی- سایت میدان
پی نوشت: ۶ نفر دیگر امشب آزاد می شوند. گیسو فغفوری
بنا بر آخرین اخبار رسیده نوشین احمدی خراسانی، درتماس تلفنی که با همسرش داشته است اعلام کرده است که از امروز ظهر بنا بر تصمیمی دسته جمعی همه سی و سه زن بازداشت شده اعتصاب غذا را شروع کردند.
احمدی خراسانی به همسرش، جواد موسوی خوزستانی گفته است که این تصمیم گروهی را به این دلیل اخذ کرده اند که مسولان قول مساعد داده بودند که امروز همه دستگیر شدگان جوان را آزاد کنند و چون این اقدام صورت نگرفته است، در اعتراض اعتصاب غذا را آغاز کرده اند.
خبرهای تکمیلی ارسال خواهد شد.
پس چرا آزادشون نمی کنند؟!!
از دادگاه انقلاب با خانواده بعضی از بچه ها تماس گرفته اند که فردا ساعت ۸ صبح آنها را با قرار کفالت آزاد می کنند و خواسته اند که والدینشان همان موقع دادگاه باشند. ضمنا شنیدم که کروبی هم وضع بچه ها را پیگیری می کند.
پی نوشت: گفته می شود حدود ۱۰ نفر از بچه ها فردا آزاد می شوند. با خانواده های سارا و ساقی لقائی رستو دوکوهکی و نیلوفر گلکار تماس گرفته اند که فردا برای کفالت به دادگاه مراجعه کنند. افراد دیگر را خبر ندارم اما با ما تماسی نگرفته اند.
خسته ام خیلی. تازه رسیدم خونه. مثل خوره افتادم به جون اینترنت ببینم چه خبر شده. از فرط خستگی ستون فقراتم تیر میکشه اما چه طوری می تونم بخوابم وقتی دوستانم امشب باید توی اوین بخوابند؟
همون جرم همیشگی. زن بودن و طرفداری از حقوق زنها. جرم بزرگیه به هرحال در این مملکت مردسالارانه!
کاش همجنسهای خودمون حداقل می فهمیدن اینها چرا امشب باید تو اوین بخوابند. اما همجنسهامون خوابند خیلی هاشون همین الان و راضی و خشنود از همه چیز...
عکسهای بعضی از بچه ها را اینجا و اینجا ببینید.
پی نوشت: کمپین رهایی فعالان جنبش زنان از زندان. امضا کنید اینجا را.
پی نوشت ۲: ۲۴ ساعت در خواب و بیداری. لینکهای آذرستان از خبردهندگان وبلاگستان. اتحاد مجازی.
برای انجام کاری به یک دبستان پسرانه در منطقه قیامدشت در جاده خاوران رفته بودم. اولین بارم نبود فقر و بدبختی فرهنگی و اقتصادی مردم را از نزدیک لمس میکردم. اما انگار یک سرزمین دیگر است در همین چند کیلومتری پایتخت.
زنها هنوز از ابتدایی ترین حقوق خود هم آگاهی ندارند، بچه های قد و نیم قد، زنهای چادری با دمپایی و جوراب پاره، آقای مدیری که توهین آمیز با همین زنها صحبت می کند و به نظرم می آید گاهی به اولیا بچه ها پرخاش می کند، زن جوانی که نمی دانم سرایدار است یا معلم (تفکیک کردن طبقه شغلی کار ساده ای نیست در یک نگاه در این مکان) و با بدترین الفاظ با بچه های قد ونیم قد صحبت که نه، داد و بیداد می کند.
نگاهم می چرخد در این دبستان بزرگ ولی محروم و به زنانی که از زندگی جز زایمان را نمی فهمند و گویی گوی سبقت را از همسایگان خود در تولید مثل کردن می ربایند بدون این که حتی در مورد روشهای جلوگیری از بارداری چیزی بدانند و یا تمایلی به دانستن داشته باشند.
دقیقا در همین محل یاد حرفهای خانم عبادی افتادم که در دفاع از کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز گفته بود: کمپین مانند نورافکن وارد خانه ها شده است.
هرچند کمپین به عنوان یک حرکت خودجوش رو به جلو حرکت می کند اما واقعا به نظرم نه تنها در این قشر جامعه که غنای فرهنگی ندارند بلکه در میان اقشار تحصیل کرده هم موج آگاهی از تغییر برای برابری به خوبی لمس نشده است.
جنبش و حرکتهای این سالهای زنان را دوست دارم، به هرحال نتایجی هرچند کوچک به دنبال داشته است اما دردم می آید شدید، وقتی میبینم قاطبه همین زنان و دختران (حتی تحصیل کردگان) قوانین مردسالارانه حاضر را به راحتی پذیرفته و بزرگترین آرزویشان داشتن شوهر و بعد هم احتمالا بچه دار شدن است و وقتی از حقوق زنان برایشان حرف میزنی به ژست روشنفکری گرفتن محکومت می کنند. همین لایه های رسوخ ناپذیر هستند که سدهای بتونی به وجود می آورند و دست همه ما را همچون دوره انتخابات ریاست جمهوری در حنا می گذارند. ترسم از این است که نور نورافکن مستقیم به چشمها بتابد و مجبور به بستن چشمهایمان شویم از زور نور.
نه یکی نه دوتا، خیلی بیشتر از انگشتهای دست و پا است تعدادشون. داشتن این همه دوست و همکار خوب خداوکیلی یکی از بزرگترین موهبتهای زندگی منه. این گل که خودم خیلی دوستش دارم تقدیم به همه دوستهای قدیمی و جدید، واقعی و مجازی و وبلاگی و اس ام اسی.

نه این برف بی موقع را دوست دارم نه بی اعتمادی این روزهای سرد زمستانی را. نه نقاب سیاه آدمها را و نه شلوغی این فکر به هم ریخته را.
دلم آفتاب میخواهد برای اولین بار، حتی اگر زمستونی باشه و نشه روش حساب باز کرد...
رفته بودم کمی قدم بزنم (به اتفاق خواهرکان) تا شاید این درد لعنتی و گرفتگی عضلات گردن را فراموش کرده و هوایی عوض کنیم. توی شلوغی بعد از ظهر ماه اسفند پسر جوانی به سمت خواهر کوچیکه میاد و خیلی مودبانه خواهش میکنه که شماره اش را تقدیم کند!
خواهر کوچیکه که هم خیلی شیطونه و هم حافظه خیلی خوبی داره میگه: مگه شما آقا میثم نیستید؟
رنگ از چهره آقای جنتلمن می پرد.
خواهرکم ادامه میده: خانومتون خوبن؟ یادم میاد که یک دختر کوچولو داشتید، حالشون خوبه که؟!
هاج و واج نگاه میکند و به نظرم میاد که آوار بر سرش خراب شده.
بالاخره رابی آب سرد نهایی را می ریزد و نشانی دوست مشترکی که واسطه آشنایی همسر وی با خودش بوده را می دهد و مرد جوان فقط عذر خواهی کرده و با شتاب و با حالتی شبیه به دویدن دور میشود.
هیچی ندارم که بگم. میرم که یک بار دیگر فیلم چهارشنبه سوری را ببینم...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|