تبليغاتX
بدون حرف
 
 

خانم ۵۸ ساله با داشتن عروس و داماد و نوه باید چند ساعت دیگر به اتاق عمل برود تا اجزا و لوکیشن مربوط به تشکیل جنین را به علت بیماری و این که شاید در آینده مشکل ساز شوند از بدن درآورد.زن میانسال به شدت جاخورده است.نمی دانسته برای این عمل باید مجوز کتبی شوهر به همراه داشته باشد. از شدت عصبانیت چیزی نمانده با پرسنل بیمارستان جنجال به راه بیندازد. حق هم دارد البته.

مجوز را باید از شوهری بگیرد که عملا ۲ سال پیش از کشور خارج شده است و نه سکسی در کار است و نه حتی ارتباطی،شکایتش از این است که اگر همسرش حضور هم داشت آیا او باید در مورد عضو بدن خانم نظر دهد؟

زنهای ایرانی حتی بر اعضا و جوارح بدن خود مالکیت ندارند. جدای از بحث قدیمی و نخ نمای پرده بکارت و حواشی مربوط به آن، این دیگر به نظرم مصیبتی است در نوع خود. آیا زن جز وسیله ای برای تفرج و تولید مثل در زندگی نقشی ندارد که حتی بر عضو درونی و پنهانی خود نیز مالکیت نداشته باشد؟

  نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 22:32  توسط راحله میرخانی  | 

۱- نصفه شبی یک دفعه دلم برای این وبلاگ که ۲ هفته است خاک می خورد تنگ شد. بیشتر وقتم به کار کردن و کتاب خواندن و انجام یک تحقیق نه خیلی بزرگ میگذرد این روزها و کم کم انگار این اعتیاد لعنتی به اینترنت کمرنگ میشه البته قطع نمیشه.

۲- زیر گلوم یک غده در اومده که هر از گاهی با کلی درد میاد بیرون و نمیذاره غذا بخورم، بعد دوباره خودش پشیمون میشه و میره میگیره می خوابه. کسی در مورد سرطان غدد لنفاوی اطلاعاتی داره؟

۳- بعضی از دستها را باید قطع کرد. دست راست من از اون دسته است. چون نمک نداره اصلا.هرچی میخوام این حسن نیت را نشون بدم سوء نیت تعبیر میشه.

۴- دلم میخواد با دوست جونم برم شیراز. اما اصلا مقدور نیست.برسان سلام ما را رفیق!

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 1:22  توسط راحله میرخانی  | 

رضا کیانیان در باغ فردوس ساعت ۵ بعداز ظهر ،میگه که: "سعی کن گاهی هم به آدمها اعتماد کنی" اما من میگم " سعی کن گاهی به هیچ آدمی اعتماد نکنی"!!

  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 23:24  توسط راحله میرخانی 

وزير راه و ترابري: نه هواپيماهاي فعال ما خارج از استانداردهاي لازم است و نه تعداد حوادث هوايي ما بيش از نرم جهاني است و در چند سال اخير هم حادثه هوايي چندان دلخراشي را نداشته‌ايم.

وای خدا چه جوری روشون میشه بگن این حرفها رو؟؟ آقای وزیر راه اگر یکی از عزیزان خودت هم در این هواپیما بود اینقدر ساده و راحت از سقوط صحبت می کردی؟ چه طور اینقدر آسون میگن در این چند سال حادثه هوایی دلخراش نداشته ایم؟ سوختن مردم زنده زنده در آتش و پودر شدنشان برای شما اگر دلخراش نیست که تکلیف مهرورزی و دولت مهرورز مشخص است!

مرتبط:۱۷ سانحه مرگبار با بیش از ۱۵۰۰ کشته

  نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 10:1  توسط راحله میرخانی  | 

گند بزنن به این شرکت مخابرات و ارتباطات سیار و همه زیر مجموعه هاشون. بیخود و بی جهت وقتی آخرین اس ام اس را ساعت ۱۲ شب send کردم آنتن موبایلم صفر شد. فکر کردم لحظه ای است و مثل همه روزها و شبهای دیگر که پیغام No Network Coverage می دهد دوباره آنتن برمی گردد اما زهی خیال باطل! صبح همچنان مشکل ادامه داشت، گوشی بیچاره ام را پرت کردم کنار و سیم کارت را در یک گوشی باکلاس و مدرن تر قرار دادم. افاقه نکرد.... یک گوشی دیگه و باز هم همان مشکل بی آنتی!

بعد از توضیح و تفسیر مشکل برای ۶ فرد مختلف در قسمت امور مشترکین و واحد سیم کارت به مراجعه حضوری مجبورم کردند و خوب مشخص بود سیم کارت را تعویض کردند! وقتی هم که علت را می پرسم جواب مشخصی وجود ندارد، یکیشون میگه احتمالا در میدان مغناطیسی قرار گرفته و خراب شده، اون یکی با تمسخر میپرسه :چی کارش کردی خانوم؟!!!

۴ ساعت وقت من تلف شده هیچ پاسخگویی که وجود نداره هیچ حالا متعاقبا پول تعویض هم در قبض درج خواهد شد و بازهم خوش به حال این شرکت مخابرات پاسخ نگو!

راستی میخواستم بکوبم تو دهن آقاهه وقتی لطف کرد و بدو بدو از ساختمون اومد بیرون که فقط به من بگه : راستی هزینه هم روی قبض بعدی براتون میاد! و یک چیز دیگه شما ۶ ماه از من کوچکتری!

بعد نوشت: لطف آقای ۶ ماه بزرگتر الان شامل حالم شد و زنگ زد گفت به جای ساعت ۳ بعد از ظهر می تونم الان که ساعت ۱۲:۳۰ است، سیم کارت را داخل گوشی قرار بدم. وای خدای من کلی شماره روی سیم کارتم بوده که پریده...شماره هامو از کی پس بگیرم؟

 

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 12:12  توسط راحله میرخانی  | 

دوزخ، چه دوزخی است شب. می دانم، می دانم، از آن که آزموده ام بهشت شب را هم. چه بهشتی بود و چه دوزخی که هست.اضطراب را هم می شناسم. نه بس از یک جهت. از هفتاهفت جهت.عجب دوزخی!

                                 

سلوک استاد دولت آبادی را می خوانم و جملات و تشبیه های بی نظیرش را می بلعم .بعد از شاهکار ۱۰ جلدی کلیدر تا مدتها نمی توانستم کتابی به دست بگیرم و در همه کتابها به دنبال گل محمد می گشتم.جای خالی سلوچ هم جزو کتابهای محبوبم بوده است و بالاخره موفق شدم سلوک را آغاز کنم.

  نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 1:45  توسط راحله میرخانی  | 

طبل بزرگ زیر پای چپ فقط ۳ هنرپیشه دارد و انصافا بازی هنرمندانه و قابل قبولی از هر ۳ خواهید دید.( به ویژه حمید فرخ نژاد که قبل تر هنر خود را در عروس آتش، ارتفاع پست و چهارشنبه سوری به نمایش گذاشته بود.)

                                

طبل بزرگ زیر پای چپ برخلاف اسم کشدار و نامانوسش فیلم بسیار خوش ساختی است و فیلنامه قوی دارد.فیلم تنها یک لوکیشن دارد اما بیننده را خسته نمی کنند این ۳ نفر و فضایی که با موسیقی زیبای مجید انتظامی به وجود می آید،مخاطب را مجذوب دیالوگهای فیلم می کند.

طبل بزرگ زیر پای چپ، قصه جنگ است و روابط انسانی. داستانی که انسان را به فکر فرو می برد و یادت می اندازد که فرمانده و سرباز در بعضی جاها در کنار یکدیگرند و کسی بالاتر و یا پایین تر نیست. قصه اشتباه یک انسان حتی اگر فرمانده گروهان باشد و به نظر سخت و سرد بیاید و کلی انسان را به کشتن داده باشد، اما با پی بردن به اشتباه خود مردانه به استقبال مرگ می رود.

یک توضیح در مورد عنوان فیلم هم دوست همراه ما که هرگز به خدمت مقدس سربازی مشرف نشده است، داد و گرنه من به هیچ وجه منظور آقای معصومی (کارگردان) را از این اسم نگرفتم. این طور که من برداشت کردم در خدمت سربازی هنگام رژه سربازان به آنها یادمی دهند که همزمان با کوبیده شدن طبل همگی پای چپ خود را محکم به زمین بکوبند تا به این شکل هماهنگی گروه حفظ شود و دراین فیلم اشاره ای به طبل و پای چپ و اینها شد.

در حاشیه: باید خیلی بدشانس باشی که در یک سینمای نسبتا خوب تهران و در حین دیدن یک فیلم کاملا جدی، کنار دست خانمی بنشینی که با یک پسربچه حدودا ۶ ساله به سینما آمده و از ابتدا تا انتهای فیلم در حال خوردن چیپس و پفک و نوشابه باشند و با صدای تولید شده از طریق دهانشان روی اعصاب راه بروند.

  نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 21:33  توسط راحله میرخانی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM