تبليغاتX
بدون حرف
 
 

دوست دارم بدانم چه فرایندی طی می شود که کسی چشم در چشم آدم می دوزد و به راحتی حرفهای خودش را کتمان می کند؟ خیلی خجالت آوره که یک مرد با چهل و چند سال سن و داشتن زن و بچه و در شرایطی که بایستی تکیه گاه و حامی خانواده ای باشد خود را پشت دیگران و حرفهای دروغ قایم کند و حرفها و اعمال خود را کاملا کتمان کند.

دوست ندارم دائم اینجا مبهم حرف بزنم و یا به قول دوست عزیزم مهدی کاوه ئیان(آقای داماد!) غر بزنم اما با پوزش از آقایان محترم بعضی از مردها از مردی فقط اسمی را به دوش می کشند و با مردانگی به شدت بیگانه اند!

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 17:5  توسط راحله میرخانی  | 
امروز، روزی نو است

این جهان من است که امروز از نو بنیاد می شود؟؟

  نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 14:31  توسط راحله میرخانی  | 

وارد استخر سرباز که میشوی طوری نگاهها به سمتت بر می گردد که انگار چیزی از دخترکان سیاه و قهوه ای که دورتادور استخر را احاطه کرده اند کم داری! استخر که نه، بیشتر شبیه سواحل دریا است و خانومهای برنزه که به بدن سفید دیگران با دیده تحقیر نگاه می کنند. اینجا انگار دنیای دیگری است. خانومهای آمیخته با روغن بچه و روغن زیتون در آفتاب وحشتناک نیمه تیر دراز کشیده و بعضی سیگار به دست نشسته و یکدیگر را نگاه می کنند.داخل آب اما خلوت است و تنها امتیازی که برایت وجود دارد شنا کردن در استخری خلوت است تا تنی به آب بزنی و آرام شوی.

 برنزه بودن و رنگ پوست عوض کردن برای خود من خیلی جذابیت دارد اما واقعا قابل درک نیست که روزهای متمادی در زیر آفتاب مستقیم به مدت بعضا ۴ ساعت ماندن و فشار آفتاب را تحمل کردن برای برنزه شدن؟ حداقل سولاریوم یا آفتاب مصنوعی راه حل معقول تری است از ساعتها زیر آفتاب خوابیدن و ریاضت کشیدن.(هرچند ظاهرا در هر دو روش به پوست بدن لطمه وارد می شود)

اسمش مد است یا چشم و همچشمی یا هر چیز دیگر نمی دانم. اما اپیدمی شده است بین برخی دختران:لاغر شدن،سیاه بودن،خالکوبی کردن،چهره مصنوعی داشتن،سیگار به دست گرفتن و گاه حرفهای رکیک زدن!

  نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 23:55  توسط راحله میرخانی  | 

روزهاي خوبي شده اين روزهاي زندگي ما. نمي دانم به واسطه حضور ميهمانهاي نازنيني است كه با حضورشان در خانه لحظه هاي ما را پر مي كنند يا مشغوليتهاي شخصي و كاري فراوان كه به شدت دور زمان را تند می کنند و واقعا نمی فهمم شب و روز چگونه می گذرند. باورم نشد امروز که تیر هم به نیمه رسید، سرخوشم و شاد حتی اگر فاصله هایی باشند که هیچ وقت پر نشوند...

  نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 16:26  توسط راحله میرخانی 

بعضی از فاصله ها فقط یک لبخند نیاز دارند تا راه کوتاه بشه و فاصله بی مقدار، اما فاصله هایی هستند که دریا دریا لبخند هم نمیتونه از بین ببره اونها رو...

  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 14:20  توسط راحله میرخانی 

این شعر از فروغ عزیز این روزها مدام از ذهنم می گذرد:

در سرزمین قدکوتاهان معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند.

چرا توقف کنم؟

  نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 13:2  توسط راحله میرخانی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM