سرما...
فکرم یخ زده از این همه سرما. حس می کنم برخی انسانها احساساتشان منجمد شده از هجوم موج سرما. دقت میکنم به رفتار انسانهای اطرافم. کاش دقت نمی کردم اما...
این سردی و رخوت روحیه ام را به هم می ریزد. نگران می شوم وقتی زن و مردی را می بینم که زن مانند یک "موجود رام" پشت سر شوهرش گام بر میدارد و تندتند و مدام با همسر حرف میزند و به زعم خود ماجرای جالبی را تعریف میکند اما مرد انگار غرق مشکلات یا نمی دانم های خود است و حتی سری به تایید برای حرفهای زن تکان نمی دهد.
در همان فروشگاه کذایی زن و مرد دیگری می بینم که سبد سبد خرید کرده اند و مرد تنها ناظر بر تکاپوی زن است برای خالی کردن اجناس خریداری شده بر تریبون صندوقدار و دوان دوان رفتن به سوی دیگر برای جمع کردن مجدد آن و خوب احتمالا همین وظیفه خانم است دیگر. در عوض "آقا" دست در جیب مبارک می کنند و بهای اجناس را می پردازند. بدون ذره ای احساس مسولیت در کمک کردن به همسر.
چشمانم را می بندم. دلم نمی خواهد بیش از این ببینم. سرما صورتم را می سوزاند درونم اما گرم گرم است.
کاش بودی و می دیدی...
بعضی وقتها درست زمانی که احساس میکنی همه چیز سر جاش قرار گرفته و با یک برنامه ریزی دقیق به تمام اهدافت میرسی یک اتفاق غیر منتظره میاد و مثل پتک سنگینی تو سرت می خوره. ضربه این پتک باعث می شه گیج و منگ و عصبی دور خودت بچرخی و حس کنی که بین زمین و هوا معلق ماندی.
این تعلیق هم جزوی از زندگی ما شده در حال حاضر. لحظات اول گیج بودیم اما مطمئنم هنوز که هر اتفاقی که رخ میده حتما صلاحی در کار بوده.
ازش می پرسم همیشه نظرهای مخالف را سرکوب می کنید؟
آقای مدیر بادی به غبغب می اندازد و متمسخرانه می گوید: نظر مخالف باید در نطفه خفه شود. سرکوب یعنی این که مجالی برای رشد فراهم شده باشد و نباید مجال رشد داد.
آقای مدیر انگاری که واهمه دارد با خانمها طرف صحبت شود. با این که نامه و قرار ملاقات به نام من ارسال شده اما دائم سوالهایش را با آقای همکارم مطرح می کند. آقا دیر اومدید!... آقا این کار را انجام دهید!... آقا...
راستی به میمنت پایان ماه رمضان ۱ ساعت منتظر پشت در بسته آقای رییس ماندیم تا ناهار ایشان در آرامش صرف شود. فقط و فقط برای یک امضای ناقابل.
ممم! بوی بارون و پاییز. انرژی دارم اساسی. سال نو برای من همیشه با پاییز شروع میشه.پس بارون نو مبارک!
سیمای جمهوری اسلامی در راستای ترویج چندهمسری مردان جوان به سراغ عشقهای پیرانه رفته و خیلی شیک و تمیز دلبری یک دختر جوان و عاشق شدن حاج آقای مومن و باخدا را به تصویر می کشد.
سریال میوه ممنوعه گرچه از داستان شیخ صنعان منطق الطیر عطار نیشابوری برگرفته شده اما در جامعه بی هویت امروزی ما یک روش ترغیبی است برای از بین رفتن قبح چند همسری و ترویج هوا و هوس ناگهانی مردان.
در زندگی هر آدمی لحظات نوستالژیک خیلی زیادی وجود دارند. لحظه هایی که با رفتن به یک مکان یا شنیدن یک موزیک خاطره ای را زنده می کند خواه تلخ یا شیرین. اما لحظاتی هم هست که مختص یک زمان و مکان خاص و ویژه است و به نظرم تکرار ناپذیر. ثانیه هایی که خیلی ناب و جدید هستند و تو گیج میشوی از بغض ناخواسته و حسهای متضاد مخصوص اون لحظات.
نشستن بر سر سفره ای که عقد می خوانندش دقیقا همین حس را در وجود من زنده کرد. به حلقه ای که بر دستم نشسته و اسمی که به شناسنامه ام اضافه شده نگاه می کنم و می دانم که راه جدید راه پر مسئولیت و متفاوتی است از آنچه تا به حال بوده. خوشحالم که همراهم در این سفر یک رفیق فهمیده، دوست داشتنی و مهربان است و پیمان ما هدیه دادن آرامش به یکدیگر است.
و خوشحالم از داشتن کرور کرور دوستهای خیلی خوب که شرمنده ابراز لطف و محبتشان بودم در این مدت و البته همیشه.
اسمش را گذاشتم "دلشوره شیرین". حس و حال این روزهایم مثل وقتی است که شبها تا صبح درس می خواندم و صبح خسته و خواب آلوده نگران امتحان و نتیجه آن بودم. از این که درسم را از حفظ بودم شکی نداشتم اما دلشوره شیرین تا پایان امتحان گریبانگیر بود...
"روسری به سر داری اما غیرت مردانه داری"!
این را پیرزن چروکیده و خمیده که اصرار به فروختن "چشم زخم" دارد می گوید و اتوماتیک وار حرف میزند اما من در همان جمله اول این زن پیر مانده ام. غیرت مردانه!
اصولا غیرت چیست و نوع مردانه آن کدام است؟
دو نفر آدم که تصمیم می گیرند زندگی مشترکی را شروع کنند مثل ساقه های دو گیاه مختلفند که در کنار هم روییده اند. یکیشان می تواند رز باشد یکی ختمی. یا هر چه که شما اسمش را بگذارید. اما لزوما یکسان نیستند. حالا برای این دو ساقه سه حالت ممکن است رخ دهد:
ادامه این مطلب را در وبلاگ بلوط بخوانید.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|