می نویسم پاک می کنم. می نویسم اینجا برای خودم "ثبت موقت" را می زنم. روی کاغذ می نویسم خط می زنم، کاغذ را مچاله می کنم و سطل زباله ماوای نوشتارم میشود.
نوشتن را دوست دارم، خط خطی کردن را بیشتر. این که بنویسم و خط بزنم آرامشی مثال نزدنی برایم به ارمغان می آورد. با نوشتن افکارم با خودم واگویه می کنم و سبک می شوم.
دلم برای همین پراکنده کردن افکارم تنگ شده انگار.
"بهشت مادران" نامی است که شهرداری تهران بر پارک زیبا و خاطره انگیز "نشاط" در بزرگراه حقانی نهاده است.
افتتاح بوستان اختصاصی برای زنان پایتخت با استدلالهایی همچون "همه جای شهر را مردانه ساخته ایم" و "زنان باید بتو انند همانند محیط خانواده در پارک هم راحت باشند" و درنهایت این که قالیباف تاکید کرده "نگاه جنسیتی در احداث بوستان نداشته" همراه بوده است.
اما آقای شهردار! این "شهر مردانه" مردانه خواهد ماند و مردانه تر خواهد شد با این تفکیک های گول زنک!
این شهر مردانه خواهد ماند با قوانین مردسالارانه ای که زنان را روز به روز بیشتر در محاق قرار می دهد.
این شهر مردانه خواهد ماند وقتی دخترانش در آتش رفتن به استادیوم می سوزند و همین اطراف ما هستند زنانی که با لباس همجنسان شما برای دیدن بازی فوتبال به استادیوم رفته و دستگیر می شوند.
این شهر مردانه خواهد ماند وقتی زنان شهر حتی قدرت انتخاب پوشش مناسب برای خود ندارند و گشتهای ارشاد روز به روز افزون تر می شوند و بدون هیچ چارچوب و قانون خاصی و به شکل کاملا سلیقه ای تذکرو توهین می شنوند و حتی کتک می خورند.
در این شهر مردانه با وسایل حمل و نقل جداگانه، کلاسهای درس تفکیک شده، پارک های اختصاصی به دنبال کدامین بهشت برای زنان شهر من هستید؟؟
سرما...
فکرم یخ زده از این همه سرما. حس می کنم برخی انسانها احساساتشان منجمد شده از هجوم موج سرما. دقت میکنم به رفتار انسانهای اطرافم. کاش دقت نمی کردم اما...
این سردی و رخوت روحیه ام را به هم می ریزد. نگران می شوم وقتی زن و مردی را می بینم که زن مانند یک "موجود رام" پشت سر شوهرش گام بر میدارد و تندتند و مدام با همسر حرف میزند و به زعم خود ماجرای جالبی را تعریف میکند اما مرد انگار غرق مشکلات یا نمی دانم های خود است و حتی سری به تایید برای حرفهای زن تکان نمی دهد.
در همان فروشگاه کذایی زن و مرد دیگری می بینم که سبد سبد خرید کرده اند و مرد تنها ناظر بر تکاپوی زن است برای خالی کردن اجناس خریداری شده بر تریبون صندوقدار و دوان دوان رفتن به سوی دیگر برای جمع کردن مجدد آن و خوب احتمالا همین وظیفه خانم است دیگر. در عوض "آقا" دست در جیب مبارک می کنند و بهای اجناس را می پردازند. بدون ذره ای احساس مسولیت در کمک کردن به همسر.
چشمانم را می بندم. دلم نمی خواهد بیش از این ببینم. سرما صورتم را می سوزاند درونم اما گرم گرم است.
کاش بودی و می دیدی...
بعضی وقتها درست زمانی که احساس میکنی همه چیز سر جاش قرار گرفته و با یک برنامه ریزی دقیق به تمام اهدافت میرسی یک اتفاق غیر منتظره میاد و مثل پتک سنگینی تو سرت می خوره. ضربه این پتک باعث می شه گیج و منگ و عصبی دور خودت بچرخی و حس کنی که بین زمین و هوا معلق ماندی.
این تعلیق هم جزوی از زندگی ما شده در حال حاضر. لحظات اول گیج بودیم اما مطمئنم هنوز که هر اتفاقی که رخ میده حتما صلاحی در کار بوده.
ازش می پرسم همیشه نظرهای مخالف را سرکوب می کنید؟
آقای مدیر بادی به غبغب می اندازد و متمسخرانه می گوید: نظر مخالف باید در نطفه خفه شود. سرکوب یعنی این که مجالی برای رشد فراهم شده باشد و نباید مجال رشد داد.
آقای مدیر انگاری که واهمه دارد با خانمها طرف صحبت شود. با این که نامه و قرار ملاقات به نام من ارسال شده اما دائم سوالهایش را با آقای همکارم مطرح می کند. آقا دیر اومدید!... آقا این کار را انجام دهید!... آقا...
راستی به میمنت پایان ماه رمضان ۱ ساعت منتظر پشت در بسته آقای رییس ماندیم تا ناهار ایشان در آرامش صرف شود. فقط و فقط برای یک امضای ناقابل.
ممم! بوی بارون و پاییز. انرژی دارم اساسی. سال نو برای من همیشه با پاییز شروع میشه.پس بارون نو مبارک!
سیمای جمهوری اسلامی در راستای ترویج چندهمسری مردان جوان به سراغ عشقهای پیرانه رفته و خیلی شیک و تمیز دلبری یک دختر جوان و عاشق شدن حاج آقای مومن و باخدا را به تصویر می کشد.
سریال میوه ممنوعه گرچه از داستان شیخ صنعان منطق الطیر عطار نیشابوری برگرفته شده اما در جامعه بی هویت امروزی ما یک روش ترغیبی است برای از بین رفتن قبح چند همسری و ترویج هوا و هوس ناگهانی مردان.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|